جنگ حران بین سورنا و کراسوس(اولین جنگ ایران و روم)

ارد(orodes )، اشک سیزدهم، از فرمانروایان ایران در فاصله سال‌های 55 تا 37 به مدت 18 سال بر سرزمین وسیع ایران از نزدیکی کوه‌های هیمالایا در شرق گرفته تا مرز سوریه حکومت می‌کرد. پروفسور عباس مهرین شوشتری در کتاب ایران‌نامه، درباره نام «ارد» می‌نویسد که «ارد به فارسی «هوراوده» تلفظ می‌شد و ترجمه آن خوشرو یا خوش‌رخ است. 

ارتش او با دولت توانای روم پیروزمندانه جنگ کرد و پیروز شد.
سردار بزرگ ایران به قول مورخان رومی (سورنا) نام داشت و احتمال دارد که در حقیقت، سورن (سورنا) لقب خانوادگی باشد. نام اصلی او «مونه سس» بوده که ماونگهه اوستایی و «ماه» فارسی از آن گرفته شده است. ریشه لفظ «سورن» از «سوره» فارسی است که به معنی قهرمان یا تواناست. در شرافت و نجابت خانوادگی او گفته‌‌اند، که از خانواده‌های بزرگ پارتی از بهترین محسوب می‌شد.»

برخی گفته‌اند که در خوی جوانمردی اگر او را با ارد مقایسه کنیم، پادشاه اشکانی ناجوانمرد بود و سورنا دارای تمامی خصلت‌های یک انسان نجیب، شجاع و شرافتمند بود. استاد مهرین شوشتری در وصف چهره او می‌نویسد: «چهره دلکش و دل دشمن‌شکن داشت و هر گاه به جنگ می‌رفت هزار شتر بار و بنه برمی‌داشت و همیشه یک هزار سوار سنگین اسلحه و یک هزار سوار سبک اسلحه در رکاب داشت. همه سپاه ویژه او، 10 هزار نفر می‌شدند. اصولا خانواده سورن در مراسم دیهیم‌گذاری، تاج بر سر پادشاهان پارتی می‌گذاشتند. 

سورنا (سورن) که در واقع می‌توان گفت که فرماندهی لشکری را برعهده داشت که در حکم «سپاه جاویدان» دوره هخامنشی بود، موقع حمله کراسوس به مرزهای غربی ایران بیش از 30 سال نداشت.» پلوتارک، مورخ بزرگ قدیم درباره او می‌نویسد: «چون ارد می‌دانست که سپاه کراسوس به چه میزانی از نظر عده و تجهیزات قوی است، صلاح در آن دید که سورن 30 ساله را برای جلوگیری از این خطر بزرگ (حمله کراسوس) به سپهسالاری کل قشون ایران منصوب کند، چون اگر چنین نمی‌کرد و شخصا با کراسوس روبه‌رو می‌شد واقعه شکست داریوش سوم از یونان تکرار می‌شد.

در سال 60 ق‌.م یعنی پنج سال قبل از به سلطنت رسیدن ارد اشکانی، سه نفر سردار رومی به نام‌های «سزار»، «پمپه» و «کراسوس» جهت اداره قلمرو وسیع روم با یکدیگر متحد شدند و اولین «تریم ویرات» (Triumvirate) یا اتحاد رجال سه‌گانه روم را تشکیل دادند که هدف آن حکومت سه‌نفره (تروئیکا) ( Troika ) بود. مشهورترین آنها از نظر مال‌دوستی و خست و رباخواری و احتکار، کراسوس بود. این سه نفر قلمرو امپراتوری روم را به ترتیب زیر بین خود تقسیم کردند:

1- «جولیوس سزار» شمال و غرب اروپا را که انگلستان و فرانسه و آلمان و ... باشد به خود اختصاص داد.
2- «پمپه» (پمپی) که مرکز امپراتوری روم یعنی شبه جزیره ایتالیا را تحت سلطه خود درآورد. 
3- اما کراسوس داعیه سلطه بر مشرق زمین را داشت. با جنگ‌های داخلی روم با «اسپارتاکوس» در جنوب شبه‌جزیره ایتالیا و پیروزی بر بردگان شورشی و به دست آوردن طلاهای زیاد و تصرف املاک کسانی را که «سولا» ( Sulla ) سردار رومی از اطراف امپراتوری روم اخراج کرده بود، کراسوس اقتدار کافی به دست آورده بود. فروش آن املاک، کراسوس را به یک فئودال ثروتمند که دارای خزاین زیاد طلا بود تبدیل کرد. 

او لقب بزرگ‌ترین محتکر را در امپراتوری روم به خود اختصاص داد و مامور شد پس از آمدن به سوریه خاک ایران را در نوردیده و سپس به سرزمین افسانه‌ای هند راه یابد که به داشتن طلاهای زیاد اشتهار داشت...

کراسوس برای رسیدن به اهداف خود که تسخیر ایران و هند و تجدید افتخارات دوران اسکندر بود در آوریل 

سال 54 ق‌.م با لژیون‌های رومی که تعدادشان به 60 هزار نفر می رسید (هر Legion تا پنج هزار نفر می‌رسید) به سوی ایران تاخت. هر لشکر رومی را لژیون می‌گفتند و هر لشکر رومی از چند «مانیپول» (تیپ) شکل می‌گرفت. 
هر لژیون دارای یک پرچم (درفش) بود که به آن «وکسیلیوم« ( vexillum ) می‌گفتند. پیشاپیش لژیون‌های رومی یک واحد پیشتاز (طلایه‌داران) که عنوان «فالانش» را داشتند حرکت می‌کردند که وظیفه آنها زدن اولین ضربت به دشمن و از میان بردن روحیه لشکر مقابل بود. 

کراسوس با 12 لژیون توانست خود را به مرزهای ایران (مرز سوریه و بین‌النهرین) برساند. اما سپاهیان ایران مانند روم از قانون جنگ‌های منظم پیروی نمی‌کردند بلکه تیراندازان رزمنده پارتی با حالت جنگ و گریز عملیات چریکی انجام می‌دادند. به طوری که دشمن را به درون منطقه خود کشانیده و سپس به او تاخت می‌آوردند و این رمز پیروزی پارتی‌ها (اشکانیان) بود. 

زمانی که کراسوس به مرز شام و بین‌النهرین رسید از جانب سورنا، سفیری به نام «واگز» در مرز از طرف سپاه ایران این پیام را برای کراسوس فرستاد: «ای کراسوس اگر این سپاه را که در فرمان شماست دولت روم و سنای آن کشور فرستاده است که بر ایران بتازند، ایرانیان آماده هستند که تا دم واپسین ایستادگی کنند و چنانچه مجلس سنای روم و دولت روم با اشاره به اراده شما همراه نیست و شما به میل و هوس خود چنین قصدی کرده‌اید، ایرانیان بر پیری شما بخشیده و رحم آورده، دستور می‌دهند که به آسودگی و تندرستی به مرز و بوم خود برگردید.» کراسوس از این پیغام جسورانه برآشفته و گفت که پاسخ پادشاه ایران و سورنا را در سلوکیه پایتخت ایران خواهم داد. 

سفیر و نماینده سورنا پس از این سخن کراسوس تبسم کرد و کف دست خود را به کراسوس نشان داده و گفت: هرگاه روی این کف دست ممکن است مو در آید، شما نیز به شهر سلوکیه می‌توانید داخل شوید و جواب پادشاه ایران را بدهید. بعد از این پیام بود که ارد با پیاده‌نظام خود داخل ارمنستان شد و این مملکت را اشغال کرد تا پادشاه آن نتواند سواره‌نظام خود را به کمک رومی‌ها وارد بین‌النهرین کند. کراسوس می‌خواست که از فرات عبور و سلوکیه را تسخیر کند. ولی سپاه ایران به فرماندهی سورنا با جنگ و گریز او را به سمت حران کشانید و سپس متوجه بیابان‌های بی‌آب و علف کرد در حالی که رومیان عادت داشتند که در سرزمین‌های سرسبز و علفزار و سنگفرش بجنگند. کراسوس برای آرایش نیروهایش، بر بازوی راست لژیون‌ها، «کاسیوس» را گماشت و بر جناح چپ پسرش «پبلیوس» ( peblius ) را و خود در دل لشکر جای گرفت. 

در این هنگام فرزند دیگر کراسوس به نام «فابیوس» که زیردرست ژولیوس سزار در خاک گل اقامت داشت با هزار و چهارصد سواره نظام اهل گالیا (فرانسه) برای کمک به کراسوس وارد حران شد. ولی طی یک جنگ و گریز کشته شد و کراسوس ناگهان ملاحظه کرد که سر فرزندش بر بالای سرنیزه پارتی‌‌ها بلند است. 
تاکتیک سپاه ایران این بود که در عقبه سپاه شترانی که بارشان تیر بود حرکت می‌کردند و لشکریان ایرانی در موقع گریز خود را به شتران رسانیده و تیرها را برداشته و به سرعت خود را به دشمن می‌رسانیدند و تیراندازی می‌کردند. از جانب دیگر ایرانیان طبل‌هایی ساخته بودند که اندرون آن ریک‌هایی قرار داده بودند که هنگام حمله به قوای روم با کوبیدن به آنها باعث رمیدن اسب‌های سواره‌نظام رومی می‌شدند. در این جنگ که ایرانی‌ها چهل هزار نفر بیشتر نبودند، نزدیک به هفتاد هزار رومی را شکست دادند در حالی که پسر کراسوس را نیز کشته بودند. 

بعد از کشته شدن فابیوس، نماینده سورنا به اردوی کراسوس آمد و به او گفت که قوای پارتی امشب را به شما مهلت می‌دهد که برای فرزندت سوگواری کنی- بعد از این واقعه سورنا شخصا به اردوی کراسوس رفت و به او پیشنهاد مذاکرات صلح را داد. چون کراسوس اسبش تلف شده بود، از سورنا خواست که یک اسب مخصوص به او بدهد. 
سورن بنا بر میهمان‌داری ایرانیان و اظهار دوستی پاسخ داد که در این موقعیت کراسوس میهمان دولت ایران است و حتما باید لوازم تشریفات از جانب دولت ایران به او داده شود. اسبی که به شما تقدیم کرده‌ام از جانب پادشاه ایران است،‌ در این موقع سورن به اتفاق کراسوس با اسبی که ایرانی‌ها به او داده بودند به سمت اردوی ایران جهت مذاکرات حرکت کردند- به رسم ادب ویژه مردم ایران، میهمان به ویژه که سردار دشمن هم باشد، محترم بود. دو نفر از مهتران اصطبل بر دو جانب اسب کراسوس راه می‌رفتند و یکی افسار اسب را می‌گرفت. 
اما رومیان خیال کردند که خدعه‌ای در کار است و ایرانیان می‌خواهند که کراسوس را اسیر کنند که ناگهان جنگ کوچکی درگرفت و یکی از سرداران رومی به نام اکتاویوس چند نفر از سپاه ایران را کشت و در این گیرودار جنگی درگرفت و کراسوس کشته شد و سر او را نزد ارد آوردند. از آنجایی که ارد فردی زرپرست بود، طبق دستور وی چشم و دهان او را از طلای مذاب پر کردند. نتیجه این جنگ 20 هزار کشته رومی و 10 هزار نفر اسیر بود و علاوه بر آن تمام درفش‌های سپاه روم را ایرانیان به غنیمت گرفتند. به غنیمت بردن تمام پرچم‌های روم لکه ننگی بود که بر دامان ارتش روم نشست. بعد از این شکست جولیوس سزار، سردار بزرگ رومی می‌خواست که انتقام این شکست را از ایران بگیرد. ولی قبل از تدارک حمله به ایران در 15 مارس 44 ق.م داخل مجلس سنای روم با خنجر برتوس و شمشیرهای دشمنانش کشته شد. 

عاقبت در زمان پادشاهی فرهاد چهارم اشکانی بین ایران و روم در زمان زمامداری «اکتاویوس» در سال 20 قبل از میلاد صلح برقرار شد و فرهاد چهارم قبول کرد که همه وکسیلیوم‌های رومی (درفش‌های رومی) را به کشور روم مسترد کند. 
در عوض، اکتاویوس سردار بزرگ و زمامدار روم کنیزی ایتالیایی به نام «تئاموزا» به فرهاد چهارم بخشید که در نتیجه ازدواج با او «فرهاد پنجم» به دنیا آمد. بعد از پیروزی پارتی‌ها بر رومیان دنیای آن روز به این نتیجه رسید که رعب و هیبت رومی قابل شکست است و رومیان نیز مانند سایر ملل گاهی پیروز و گاهی دچار شکست می‌شوند. واقعه تلخی که بعد از این جنگ برای ایران روی داد آن بود که سورن را که بحق باید ابومسلم عصر اشکانی دانست در جوانی پس از چنان خدمات شایان کشتند. مورخان رومی نوشته‌اند که ارد از روی بدگمانی، ترس و حسد چنین قهرمانی را کشت و ایران را از خدمت چنین سرداری محروم ساخت.


/ 0 نظر / 1175 بازدید