* تفو بر تو ای چرخ گردون تفو - قسمت اول

اول از همه باید به اطلاع دوستان برسانم این که بعضی ها می گویند پادشاهی ساسانیان به خاطر نزاع مذهبی و طبقاتی، فقدان حمایت مردمی، نزاع میان اشراف، بی ثباتی سیاسی، و هزینه جنگ‌های اخیر طولانی و ناموفق با امپراتوری روم شرقی، اپیدمی طاعون، آشفتگی مربوط به جانشینی تخت پادشاهی، ایدولوژی اسلام، اختلافات میان طبقات جامعه و عدم هماهنگی میان آنها، باور ایرانیان به سرنوشت و پذیرش شکست، وجود پیروان فرقه‌های غیرارتدکس و مسیحیان که در دفاع از معابد آتش و خانواده ساسانی اخلال ایجاد می‌کردند و عوامل دیگر نابود شد تا حدودی درست است و هیچ یک از آن ها نمی توانند باعث نابودی یک پادشاهی شوند.(چنان که میدانیم وضع رومیان بسیار بسیار بد تر از ما بود پس چرا آن ها جلوی تازیان را گرفتند؟)

دلیل اصلی به نظر من خیانت بود.(لعنت به هرچی دوست نادانه - همان گونه که می گویند دشمن دانا به از دوست نادان)

ابتدای بعثت پیامبر اسلام برابر با چهل و یک سالگی او و سال بیستم از امپراتوری خسروپرویز بوده است. خسروپرویز بیست و هفتمین امپراتور ساسانی بود که از سال 590 تا 627 میلادی فرمانروایی کرد. وی فردی جنگ طلب اما در عین حال بسیار آگاه به مشکلات و دلسوز به امور مردم بوده است. در زمان خسروپرویز بیشترین نبردهای ایران و روم اتفاق افتاد و وی موفق شد بسیاری از مناطق اروپا را به تصرف درآورد. از جمله متصرفات مهم او فتح دوباره مصر بود. اما نبردهای خسروپرویز و جنگهای بی پایان او با روم هر دو ابرقدرت بزرگ زمان را به شدت تضعیف کرد. بطوریکه در دو سال آخر عمر خسروپرویز جمعی از اعراب اقدام به قتل "هامرز" سردار ایرانی در حیره کردند. اما امپراتور ایران که بشدت سرگرم مناقشات خود با روم بود، به این مسئله ظاهراً کوچک توجهی نکرد. این را هم باید بگوییم که دولتهای ایران از پیش از هخامنشیان تا ساسانیان هرگز به کشور عربستان امروزی علاقه ای نشان نداده بودند و در صدد تصرف آن برنیامده بودند. حتی یمن امروزی که در جنوب شبه جزیره عربستان قرار دارد و همینطور مصر و سودان و لیبی ضمیمه خاک ایران بودند اما عربستان که بسیار نزدیکتر بود، به مزاج پادشاهان ایرانی خوش نمی آمد. در نگاه دولتمردان ایرانی عربستان بیش از یک صحرای خشک و بی آب و علف با یک سری اقوام نیمه وحشی که تمام زندگی آنها را شتر تشکیل می دهد نبود و لیاقت اینکه نام ایران بر آن گذاشته شود را نداشت.

 

فردوسی در این باره چنین می گوید:

در این خاک زر خیز ایران زمین/نبودند جز مردمی پاک دین

 همه دینشان مردی و داد بود/وزان کشور آزاد و آباد بود

 نگفتند حرفی که ناید به کار/نکشتند تخمی که ناید به بار

 چو مهر و وفا بود کیششان/گنه بود آزار کس پیششان

 همه بنده پاک یزدان پاک/همه دل پر از مهر این آب و خاک

 پدر در پدر آریایی نژاد/ز پشت فریدون نیکو نهاد

 بزرگی به مردی و فرهنگ بود/گدایی در این بوم و بر ننگ بود

 کجا رفت آن دانش و هوش ما/که شد مهر میهن فراموش ما

 که انداخت آتش در این بوستان/کز آن سوخت جان و دل دوستان

 چه کردیم کین گونه گشتیم خوار/خرد را فکندیم زین سان ز کار

 نبود این چنین کشور و دین ما/کجا رفت آیین دیرین ما

 به یزدان که این کشور آباد بود/همه جای مردان آزاد بود

 در این کشور آزادگی ارز داشت/کشاورز خود خانه و مرز داشت

 گرانمایه بود آنکه بودی دبیر/گرامی بد آنکس که بودی دلیر

 نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت/نه بیگانه جایی در این خانه داشت

 اگر مایه زندگی بندگیست/دو صد بار مردن به از زندگیست

 بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم/برون سر از این بار ننگ آوریم

 به یزدان که هرگز جهان آفرین/نه با بنده مهر ورزد نه کین

 ز نیک و بدت هر چه آید به سر/ز خود بین و ز کرده خود شمر

 از آن روز دشمن به ما چیره گشت/که مارا روان و خرد تیره گشت

 از آن روز این خانه ویرانه شد/که نان آورش مرد بیگانه شد

 چو ناکس به ده کدخدایی کند/کشاورز باید گدایی کند

 چو دانش پژوهنده بیند زیان/که بندد به دانش پژوهی میان

 به یزدان که ما گر خرد داشتیم/کجا این سرانجام بد داشتیم

 بسوزد در آتش گرت جان و تن/به از بندگی کردن و زیستن

 اگر مایه زندگی بندگیست/دو صد بار مردن به از زندگیست

 بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم/برون سر از این بار ننگ آوریم

 بیاریم آن آب رفته به جوی/مگر زان بیابیم باز آبروی

 شود مردمی کیش و آیین ما/نگیرد خرد خرده بر دین ما

 ((ز فردوسی ام آمد این گفته یاد/که داد سخن را چو او کس نداد

 چو ایران نباشد تن من مباد/بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

 سرشت من از میهن بود/من از میهن و میهن از من بود))

 

 

بر گرفته از:

کتاب دو قرن سکوت (عبدالحسین زرین کوب)- وبلاگ شکوه هخامنشیان-وبلاگ افق روشن

/ 1 نظر / 207 بازدید
agm_kol

سپاسی بزرگ از فردوسیه بزرگ